دانلود رمان طلا از خاطره خزائی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، کمیاب
تعداد صفحات : ۲۴۰۶
خلاصه رمان:
طلا دکتر معروف و پولداری که دلش گیر لات محل پایین شهری میشه… مردی با غیرت و پهلوون که حساسیتش زبون زد همه اس و سرکشی های طلا…
قسمتی از داستان طلا :
طلا… سر و وضعش افتضاح بود، جوری بود که انگار در استخر شنا کرده باشد. وحشت زده سمتش رفتم، وجدان کاریم اجازه نمیداد بی توجه باشم، البته که هر چه میکشم از این وجدان کاری است. +چی شده؟ این چه وضعیه؟ بی توجه به حرفم دستش را سمت صندلی کناری دراز کرد.
-میشه بشینی تو ماشین حرف بزنیم؟ _نه نمیشه باید، یه سر بریم درمونگاه تا زخماتو نگاه کنم. چشمانش را روی هم گذاشت. -نیازی نیست لطفا بشین تو ماشین. _نمیشینم. در صورتم طوری عربده زد که احساس کردم تارهای صوتی اش پاره شد. -گفتم بتمرگ تو ماشین دو دیقه. مردی از کنارمان
رد شد، آمد جلو و پرسید. -مشکلی پیش اومده خانوم؟ در ماشین را محکم بهم کوبید و خواست به سمت او برود که من پیش دستی کردم و پاسخ دادم. +نه آقا مشکلی نیست شما بفرمایید. خودم هم بدون نگاه کردن به او رفتم و روی کمک راننده نشستم. چند لحظه بعد خودش هم سوار ماشین شد،
از نفس های بلندی که میکشید، معلوم بود خیلی عصبانی است. اما من هم به اندازه ی او عصبانی بودم. +خب؟ چی میخواستی بگی؟! نگاهم کرد، چشمانش با آن همه قرمزیه خون در اطرافش وحشتناک شده بود. کمی آرامتر به نظر میرسید. سرش را به صندلی چسباند و یک دم عمیق گرفت …