دانلود رمان جوزا (دو جلد) از میم بهارلویی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۸۴۳
خلاصه رمان:
برای بار چندم، نگاهم توی سالن نیمه تاریک برای زدن رد حاجی فتحی و آدمهایش چرخید، اما انگار همهی افراد حاضر در جلسه شکل و شمایل یک جور داشتند! از اینجا که نشسته بودم، فقط یک مشت پسِ سر معلوم بود و بس! کلافه بودم و صدای تیز شهردار جدید منطقه، مثل دارکوب روی مغزم منقار میکوبید! …
قسمتی از داستان جوزا :
موهایم را از نو بالای سر جمع کردم و با کش سیاهی که دور مچ دستم بود سفت و دم اسبی بستم با حوله عرق از پیشانی گرفتم کمی آب قمقمه را سر کشیدم و نشستم روی دوچرخه ثابت، دوچرخه نزدیک ترین وسیلهی سالن به فرناز بود او همان طور که میلهی بالا سرش را گرفته بود و جلو بازو میزد
پرسید: دقیقا چی عصبیت کرده دختر؟ یک ساعته زیر نظرت دارم ورزش نمیکنی انگار بیشتر میخوای خودکشی کنی… امروز خاطرات قدیمی اذیتت کرده؟ پوزخندی به خودم زدم: خاطرات؟!… (یادم به ماگ افتاد) خاطرات خیلی جون کندن اذیتم کنن اما نه، خاطرات قدیم پریشونم نکرده! نکنه پسر
حاجی رو دیدی و اون چیزی گفته که اذیت شدی؟ همان طور که آرام آرام رکاب را میچرخاندم گفتم پسر حاجی نه خواسته خود حاجی اذیتم کرده! سکوتم که کش آمد، بی تاب پرسید: خب؟!… منتظرم چرا چیزی نمیگی؟! این بار داشت ست های پشت بازو میزد. روی دوچرخه کمی صاف تر نشستم و گفتم:
-حس خوبی ندارم! -از کی؟ حاجی؟! -نه از خودم خود قدیمم خود جدیدم… روزی که تلاش میکردم برای پیشرفت اگه می دونستم حسم به خودم این میشه شاید یه تجدید نظری می کردم. صدایش را توی هن هن نفس زدن هایش شنیدم که: از چی خودت بدت میآد؟! بدم نمیآد اما دوست هم ندارم! …