رمان طاغوت اثر دلیار لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
دست هایم را مشت کرده و چند نفس عمیق و پی در پی میکشم تا شاید ذرهای آرام شوم. نباید این استرس و اضطراب را ادامه میدادم. بیرمق و با آرامشی ظاهری جلو میروم و لاجان گوشیاش را از روی میز بر میدارم. مردمک هایم لرزیده و انگار تمنای دیدن هرچیزی که قرار بود، ببینم را نداشتند. سر به زیر کشانده و با دیدن چهره ای شاداب و لبخند … بزرگ آوند که روی تخت کنار گوشی میان دستم ُسر خورده و با صدای بلندی روی سرامیک آشپزخانه میٱفتد.
از حالم میپرسید؟ مگر نمیدید حال نا خوشم را…مگر نمیدید که در راه مقاومت و صبوری سخت زمین خوردم؟ زمین خوردنی که نمیدانستم اصلاً نایی برای تقلای بلند شدنش دارم یا که نه! با تمام آن زمین خوردن، باز هم میخواستم که اینجا باشد و دلیلی برای اینکه چرا آوند با آن چهره ی پیروز و سرخوش کنارش، روی تختش چه میکند؟ اویی که در خواب بود و آوندی که با تاپی دوبنده کنارش نشسته و با لبخندی گشاده رو به دوربین، عکس گرفته بود. لیاقت فرصت برای توضیح را داشت، نداشت؟! تا میخواستم گند قبلیاش را فراموش کنم و روی زخمی که زده بود مرهم بگذارم، از جایی دیگر زخمی جدید باز شده و فرصت مداوای الباقی زخم ها را نمیداد.
در برابر احساساتم، عمیقاً کم آورده بودم. در من توان جنگیدن برای این احساسات بود؛ اما انگیزه ای نبود. انگیزه ی اینکه همانقدر که من دلبسته ی دامون بودم اوهم بود یا صرفاً از روی یک سال زندگی، به عادت روی آورده بود؟ بی توجه به مهراس و صدا زدن های مکررش به اتاقم باز میگردم. انگار امروز هم قرار نبود برایم روز خوشی باشد! بعد از دوساعت، آماده شده و مرتب مقابل آینه میایستم. به بیرون رفتن، به حال و هوایی تازه احتیاج داشتم. آن هم تنها و خدا رو شکر که مهراد ساعتی پیش خانه را ترک کرده بود. چادرم را بر میدارم و به نرمی بند کشیاش را روی سرم میکشم و از خانه بیرون میروم.
روی پل هوایی ایستاده و به آرامی دست هایم را قفل نرده های فازی میکنم و خیره میشوم به ماشین های در حال عبور. چمدان به دست و با آوند کجا رفته بود؟ اصلاً تنهایی با او چه میکرد؟ کی بر میگشت؟ این ها همه سؤالاتی بود که مته شده و مغزم را سوراخ سوراخ میکردند. من تسلیم شده ی این اسارت عشق بودم! اسارتی که هیچگونه از آن خلاصی نداشتم و تنها راهش تنها مردن قلب عاشقم بود. چادر شکم گردم را پوشانده و کم کسی با دیدنم متوجه، حاملگیام میشد. دل تنگ مامان بودم و محال بود که با آن شکم هرچند پنهان به دیدن او بروم و مامان با آن شامه ی تیزش مو را از ماست بیرون نکشد.
به دیدن او و بابا که نمیتوانستم بروم، آبتین هم که تنها به وقت دیدنم، شروع به بدگویی از دامون کرده و سعی در قانع کردنم برای طلاق میکرد و دامون هم که سرش به آخوری دیگر گرم بود! حس تنهایی که به قلبم رسوخ کرد، فسقلکم انگار فهمید و با لگدی محکم حضور پررنگش را به رخم کشید. تکخندی روی لب هایم نشسته و آرام نجوا میکنم. _معلومه که تنها نیستم. من الان از تموم این دنیا فقط تو رو دارم. فقط تو! تنها تیکه ای از وجود دامون و من. پله های پل را آهسته پایین آمدم و در راستای پیاده رو حرکت کردم. شاید کمی خرید حالم را جا میآورد. آخرین سنگرم برای فراموشی همان خرید بود.