رمان تلنگر سیاه اثر ریحانه محرابی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
یه گروه دانشجو با دلایلی مختلف وارد یه خونه میشن که بر اساس یه شایعه پا گرفته، خونه ایی که فقط و فقط قربانی میخواد و چی بهتر از یک گروه هفت نفر!؟یه گروه دانشجو با دلایلی مختلف وارد یه خونه میشن که بر اساس یه شایعه پا گرفته، خونه ایی که فقط و فقط قربانی میخواد و چی بهتر از یک گروه هفت نفر!؟
نگاهم رو به مسئول خوابگاه انداختم و از بی تفاوتیش خونم به جوش اومد . دستام رو مشت کردم و دوباره بهش خیره شدم . وقتی نگاهم رو دید نفسش رو پر حرص به بیرون فرستاد و گفت : اخه دختر جان . من بهت چی بگم ؟ به چه زبونی باهات حرف بزنم ؟ ابرویی بالا انداختم و مثل لحن خودش گفتم : اخه پدر جان من بهت چی بگم ؟ با چه زبونی بگم که خونه ندارم . از روی صندلی چرم مشکی رنگش بلند شد و گفت : منم صد و ده بار بهت گفتم که خوابگاه ها پر شده . برو یه خوابگاه ازاد . اخمام رو توی هم کردم و گفتم : اخه من اگه پول داشتتتم که نمی یومدم شهرستان . همون دانشتتگاه ازاد تو شهرمون درسم رو میخونم .
بهم نزدیک شد و در حالی که د ستش تو یک متریم بود به سمت در خروجی هدایتم کرد و گفت : دختر جان . فعلا اتاق خالی نداریم . شماره ات رو به منشی بده اگه اتاق خالی شد بهت زنگ می زنه که بیای . درحالی که از اتاق بیرون می رفتم با لحن مظلومی گفتم : خب من الان چیکار کنم ؟ جایی برای موندن ندارم . سری به معنای تاسف تکون داد و گفت : والا نمی دونم . برو تو محوطه ی دانشگاه ببین کسی همخونه نمیخواد ؟. با شونه هایی که خمیده شده بودن , از اتاق بیرون زدم . حس می کردم که همه دارن بهم پوزخند میزنن. چه من شی چادری شسته تو دفتر چه دیوارای کرم رنگ اتاق . همه بهم پوزخند میزدن .
با حالی نزار شماره تماسم رو برای منشی دیکته کردم . و از دفتر کذایی دانشگاه بیرون زدم . قدمام روی زمین کشیده می شد و حال راه رفتن رو نداشتم. کم نبود این اتفاق . من فقط بخاطر اینکه یه سقفی بالای سرم باشه درس خوندم . بخاطر خوابگاه . حالا چی شد ؟ تو یه شهر غریب بدون اینکه خونه داشته باشم در حال قدم زدنم . گوشی نوکیا ساده ام رو از تو جیبم بیرون کشیدم و شماره ی خونه ی سالمندان رو گرفتم. بعد از دو بوق ازاد صدای خانم سمیعی رو شنیدم . _خانه ی سالمندان … بفرمایید؟ بغضم رو قورت دادم و گفتم : سلام خانم سمیعی . شبنمم.
لحنش متعجب و هیجان زده شد و گفت : وای شبنم تو کجایی ؟جاگیر شدی ؟ پوزخ ندی زدم و گفتم : اره . خیلی جام خوبه . فقط نگران مامانم حالش چطوره ؟ _اونم خو به ولی خیلی بی قراری می کنه . همش داره با خودش حرف میزنه و اسم پدرت رو زمزمه می کنه . اروم در حالی که از کنار حلقه ی دانشجویی رد می شدم , لعنتی به پدرم فرستادم . اگه اون ولمون نمی کرد من الان اینجا و مامانم تو خونه ی سالمندان نبودیم . خوا ستم جواب خانم سمیعی رو بدم که اتفاقی صدای یکی از دان شجوها رو شنیدم . (حالا مجانیه ؟) طبیعتا هر ایرانی روی کلمه ی (مجانی) حساسه. برای همین با خانم سمیعی خداحافظی کردم و قاطی جمعشون شدم .