دانلود رمان آخرین بت از فاطمه زایری کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۷۵۲
خلاصه رمان:
قصه از عمارت مرگ شروع میشود از خانهای مرموز در نقطه ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیداکردن محمولههای گمشده دلار و رفتن به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری میکند تا لاشه رویاهای مدفون در برف و خونش را از تقدیر پس بگیرد. در حالی که ردپای سرگرد امیرمهدی رَها، بر برفهای خونین، جا مانده و برچسب “پلیس خاطی” هر لحظه بیشتر به این نام وصل میشود؛ به نام مردی که یکروزی در گذشته بوی نان گرم میداد و حالا مدتهاست که کنج سلول انفرادیاش، بوی خونِ آدمیزاد میدهد!
قسمتی از داستان آخرین بت :
تمام شب خواب امیرمهدی را دیده بود؛ و چقدر خواب او میارزید به بیداری و تنهایی اتاقش در آن صبح روز پنج شنبه و هوای ابری و دلگیر آسمان بی میل چشم به روی دنیا باز کرد و با دیدن پنجره ی باز ماندهی اتاق که از دیشب هرچه باد سرد بود را به داخل راه داده بود آه از نهادش بلند شد و
دستی به گلوی دردناکش کشید. تمام شب روحش را با رویای امیرمهدی گرم کرده بود و جسمش شده بود یک تکه یخ انگار سرما خورده بود. ته گلویش میسوخت و تنش بی حال بود. به زور از روی تخت بلند شد و تا پنجره رفت. نگاهی به کوچه خالی انداخت و نگاهی به ساعت روی دیوار و حتى نفهمید
چراآنقدر زود از خواب بیدار شده بودو پنجره را بست. خواب آلود از اتاق بیرون رفت و خودش را داخل سرویس انداخت. آب گرمی به صورتش زد و با شنیدن سروصدایی از طرف آشپزخانه به همان طرف رفت تا با فاضل و زنش صبحانه بخورد. فاضل با دیدنش در ساعت هفت صبح، ابرویی بالا
انداخت و گفت: حنا خانوم از کی سحرخیز شدن؟ زنش سریع نیم خیز شد و گفت: بشین برات چایی بریزم. فاضل دستش را روی دست او گذاشت و نگهش داشت: تو لازم نکرده خودم میریزم. به نگاه هایی که ردو بدل کردند، چشم دوخت و یک صندلی را برای خودش بیرون کشید و نشست. موهایش را …