رمان طنین تنهایی اثر گیلسو حکیم لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
شهریار شریعتی، موفقترین شرکت مدلینگ ایران در جزیره کیش، که هنوز درگیر پرونده پیچیدهای قتل همسرش است، یک شب در روستایی دورافتاده در شمال کشور، با دختری بیهوش میشود. او قادر به صحبت کردن نیست و هیچ خاطرهای از گذشتهاش ندارد. جستجوی شهریار برای پیدا کردن هویت این دختر، او را به رازهای دردناک و مرگ غمانگیز همسرش نزدیکتر میکند.
وقتی آرمان بالأخره راضی شد و به طرف ماشین رفت، مرتضی که انگار از تردید سروین متوجه شده بود او جرئت تیراندازی ندارد، جسارت به تنش دوید و با نیشخند دستانش را از هم باز کرد: – نمایش خوبی بود. اولش نمایش عشق شما دو نفر، بعد هم نمایش گانگستری خانم طباطبایی! بزن، هر جایی که عشقت میکشه رو بزن. اصلاً میخوای اول بزن تو قلبم، بالأخره اون بود که با طلا بهت خیانت کرد. طلا با نفرت به او که سعی در تحریک سروین داشت، نگاه کرد و دیگر جانی برای ایستادن در وجود کامیار باقی نمانده بود، آن هم با صداهایی که مثل چکش به دیواره ی مغزش میکوبیدند: “بهت گفتم اون اسلحه ی لعنتی رو بذار کنار… گفتم یا نه؟…
من دیگه چجوری تو چشم های شهریار نگاه کنم، هان؟ جواب بده. من دیگه چجوری تو چشم های داداشم نگاه کنم؟… بهت گفتم بیچاره مون میکنی… بهت گفتم… اگه بفهمه هیچوقت منو نمیبخشه… هیچوقت… تو رو هم نمیبخشه، تا آخر عمرت تو زندان میپوسی… بهت گفته بودم پشیمونی به بار میآری… اگه شهریار بفهمه… اگه شهریار بفهمه… نه…” – نه… نه… نکن… خوا… خواهش میکنم… نه… این واژه ها کمجان از لای لب های کبود و ترک خورده ی کامیار بیرون زدند و طلا متوجهی حال خراب او شد که با صورتی غرق در اشک سروین را التماس کرد: – سروین… علاوه بر خودت کامیارو هم میسوزونی.
اگه از اون اسلحه استفاده کنی براش خیلی بد میشه. اون به من پناه داده، به مهرسا پناه داده، داره هر کاری میکنه که طنین رو نجات بده، با جون و دل هم داره به تو کمک میکنه، حقش نیست که با شغل و زندگیش بازی کنی. خواهش میکنم اون اسلحه رو بده به من. بعد از شنیدن این حرف ها بود که سروین سرش را به سمت کامیار که مثل مُرده ی متحرک سر جایش ایستاده بود، برگرداند و میخواست بی خیالِ انتقام گرفتن از مرتضی شود که مرتضی از حواس پرتی و شل شدن انگشتان او استفاده کرد و در یک اقدام ناگهانی، اسلحه را از دستش بیرون کشید: – حالا نوبت بازی منه.
اما من مثل سروین زیاد حرف نمیزنم و حوصله ی تماشاگرها رو سر نمیبرم. تو چند تا جمله خلاصه ش میکنم که بتونین زودتر آماده ی مجلس ختم بشین و لباس سیاه هاتونو بپوشین. سرش را به سوی طلا که داشت از ترس سکته میکرد، چرخاند و گوشه ی لبش به پوزخندی بالا رفت: – پس به خاطر این جوجه پلیس به من پشت پا زدی، آره؟ عشق جدیدت اینه؟ عاشقت بود که رو من هفت تیر کشید؟ باشه، ملالی نیست. من ازت گذشتم، دیگه اگه خودت بخوای هم تف تو صورتت نمیندازم. واسه من تموم شدی طلا، بلوف نمیزنم، باهات بازی هم نمیکنم که بتونم قسر در برم، واسه همیشه واسه من تموم شدی.