دانلود رمان حوالی این شهر از سمیرا ایرتوند کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۱۱۸۵
خلاصه رمان:
صدای داد و فریاد مرد ستونهای خانه را میلرزاند، زن ترسیده کنارش رفت: عزیزم آروم. -یه هفتهست ازش خبری نیست. -شاید براش اتفاقی افتاده! -نمیبینی تو نامه چی نوشته؟ آب دهانش را قورت داد، میدانست! متن نامه را از بر بود… دخترش رفته بود تا عاشقی کند و وای به روزشان اگر این عشق خطا میرفت! -عزیزم… -اون دختر زیر دست تو بزرگ شد. آهی کشید؛ وقتی شاگرد اول مدرسه بود دخترِ عزیزم خطاب میشد و حالا شده بود دخترِ … -با اون پسرهی الدنگ فرار کرده. -صداتو بیار پایین همسایهها میشنون. مرد با نفرت به همسرش زل زد …
قسمتی از داستان حوالی این شهر :
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم و ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست… این اولین جمعه ای میشد که بعد از مدت ها صاحبش خودم بودم بدون غم و استرس حضور در خانه پدری حسام. با اینکه دلم میخواست بیشتر بخوابم اما عادت گذشته باهام بود گوشیم را از شارژ بیرون کشیدم و برای
گذران وقت بین سایت های حقوقی گشتی زدم.. هم درد زیاد داشتم اما بین صحبت هایشان به راه چاره ای اشاره نشده بود وکیل ها هم همان حرف های وکیلم را تکرار کرده بودند. -داری چیکار میکنی؟ با صدای بهار سربلند کردم از اینکه زود بیدار شده بود تعجب کردم. -بیشتر میخوابیدی؟ -فکرم
درگیره. آرام گفتم: عين من. در تختش درازکش تکانی خورد. -چی شده؟ -دلم یه جدایی بی دردسر میخواد. -عمرا بتونى. رک و بی پرده گفتنش ضدحال بود، اما همیشه همین بود. -بهت در مورد سارا گفته بودم که. با هیجان اینبار در تختش نشست، تا از سارا دوستش بگوید دختری که سیزده سالگی
ازدواج کرده بود. -میخواست جدا شه آخه شوهرشو دوست نداشت… مرتیکه نه قیافه داشت نه اخلاق یک سال اومد و رفت آخرشم دید نمیتونه طلاق بگیره برگشت سر خونه زندگیش. متوجه نبودم این خبر ناگوار و نا امید کننده را چرا انقدر با لذت تعریف میکند! -سارا میگفت تو جریان طلاقش …