رمان ماهرو اثر رویا حسینی، یاسمن فلاحی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
ماهرو، دختری کم سن و سال و زیبایی که پسر عموی متعصبش، عاشقشه و دیوانه وار میخوادش رو دست رد به سینش میزنه، اما با مرگ پدرش، مجبور میشه با پسر عموش ازدواج کنه، زمانی که میفهمه بارداره، زن عموش تهدیدش میکنه که مجبور میشه از خونه فرار کنه…بعد از گذشت چند سال که پسرش رو به تنهایی بزرگش میکنه، ایلیا پیداش میکنه و…
ساعت از نیمه شب هم گذشته بود. از سر شب دل شوره عجیبی تمام وجودش را فرا گرفته بود. تاقبل از اینکه صدای داد و فریادهای پدرش را بشنود برسر تصمیمی که گرفته بود مصمم بود اما حالا که وقت عمل کردن به تصمیمش شده قلبش ساز ناسازگاری را کوک می کند. دو راه پیش رو داشت. دو راهی که به زبان راحت می آمد اما اجرا کردنش به مراتب برایش سخت بود. اینکه بماند یا برود؟! اگر امشب را در خانه بماند باید دل به خواسته پدرش بدهد. پدری که خود رای بود و بدون در نظر گرفتن احساس و عواطف دخترش برای آینده او تصمیم میگرفت.
راه درست رفتن بود. یک رفتن پر از اظطراب و دلهره آور اما دلنشین اگر امشب از این خانه میرفت و از تمام بلا گر امشب از اي های احتمالی جان سالم به در میبرد، قطعا زندگی و آینده اش مملو از خوشی و شادی میشد! آرام در اتاقش را تا نیمه باز کرد زمانی که از خواب بودن اهل خانه مطمئن شد در را چفت کرد و به اتاقش برگشت. به جای خودش در رخت خواب متکایی گذاشت تا اگر یکی از اهل خانه بیدار شد با جای خالی اش مواجه نشود زیر لب ذکری گفت و به سمت پنجره رفت. _خدایا به امید خودت یاعلی هوام رو داشته باشی ها. من دختر بدی نیستم فقط یکبار میخوام به حرف دل خودم گوش کنم
میخوام که پیش رسول باشم ارتفاع پنجره تا زمین خیلی نبود و او با کمک چند چادری که به یکدیگر گره زده بود توانست از خانه بیرون برود چادر ها را رها کرد. از هیجان زیاد آب دهانش خشک شده بود حالا مقابل خانه ی پدری ایستاده بود. همه جا تاریک بود خانشان به واسطه تنها چراغ کوچکی که روشن بود دیده میشد. دخترک طوری به در و دیوار خانه نگاه میکرد که انگار مطمئن شده بود که دیگر هرگز به این خانه بر نخواهد گشت. همین که رویش را برگرداند تا بدود محکم در آغوش کسی داند تا بدود محکم در آغوش کسی فرو رفت. سلام بر دلبرک شيرين من!